سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

488

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

بياور كه تو مسلمانى ! آن مرد درمانده شد ، ( 1 ) پس رسول خدا ( ص ) فرمود : فراموش كرده‌اى كه به آن زن علويه چه گفتى ؟ و اين كاخ مال آن بزرگى است كه آن زن علويه در سراى اوست ، آن مرد از خواب بيدار شد در حالى كه لطمه به صورت خود مىزد و مىگريست ، غلامانش را در شهر پراكنده كرد و خود شخصا بيرون آمد به دنبال آن زن علويه مىگشت تا اين كه به او خبر دادند كه وى در خانهء آن مرد مجوس است ، نزد وى آمد و پرسيد : آن زن علويه كجاست ؟ ( 2 ) مرد مجوس گفت : نزد من است ، گفت : مىخواهم ببينم ، مجوس گفت اين كار غير ممكن است ، آن مرد گفت : اين هزار دينار را بگير و آنها را به من تسليم كن مجوس گفت : نه به خدا سوگند ، به صد هزار دينار هم ممكن نيست و چون اصرار زيادى كرد ، مجوس گفت : آن خوابى را كه تو ديده‌اى ، من نيز همان خواب را ديده‌ام و آن كاخى را كه ديدى براى من آفريده‌اند ! و تو به اسلامت بر من فخر مىكنى در حالى كه به خدا سوگند كه من و هر كه در سراى من است شب را نخوابيديم مگر اينكه همهء ما به دست اين زن علويه مسلمان شديم و بركات او عايد ما شد و رسول خدا ( ص ) را در خواب ديدم و به من فرمود : آن كاخ از آن تو و خانوادهء توست به خاطر آن عملى كه با آن زن علويه كردى و شما از اهل بهشتيد و خداوند شما را از قديم مؤمن آفريده است . ( 3 ) حكايت ديگر اين تاريخ را بر عبد اللّه بن احمد مقدس قراءت كردم ، گفت : من در كتاب جوهرى ديدم از ابن ابى الدّنيا نقل كرده بود كه مردى رسول خدا ( ص ) را در خواب ديد ، و او فرمود : نزد فلان مرد مجوسى برو و به او بگو : آن دعا قبول شد ، آن مرد را از دادن نامه بازدار ، تا آن مجوسى گمان نبرد كه متعرّض او مىشود . آن مرد از نظر مال دنيا دستش باز بود ، پس از مدتى آن مرد بار دوم و سوم رسول خدا ( ص ) را در خواب ديد ، صبح كه شد نزد مجوسى آمد و در جاى خلوتى كه كسى نبود به او گفت : من فرستادهء رسول خدا ( ص ) به سوى تو هستم ، فرمود : دعاى شما به اجابت رسيد ، مجوسى از او پرسيد : آيا تو مرا مىشناسى ؟ آن مرد گفت : آرى ، مجوسى گفت : من دين اسلام و نبوّت محمد ( ص ) را قبول ندارم ، گفت : اين را مىدانم و محمد همان كسى است كه مرا چندين بار فرموده است نزد تو بيايم !